تعطیله
تعطیله تعطیله تعطیله
تا اطلاع ثانویه
آقا تعطیله پیله نکن دیگه
ღ ღ در قمار زندگی عاقبت ما باختیم♥♥♥بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم ღ ღ
تعطیله تعطیله تعطیله
تا اطلاع ثانویه
آقا تعطیله پیله نکن دیگه
دوست = توهم
دوست واقعی هم هست دوستی که نشکنه دوستی که گوش کن نه پر کنه ![]()
سلام دوستای گلم خوبین ؟ از هموتون ممنون که منو فراموش نکردین از
سحرجون از آقا خپله خودش بهتر از همه میدونه از شیما خانوم و از مهشید گل از هدیه ناز که همیشه برام یه هدیه میاره از فینگلی و...... از همه ی دوستای چینی گلم در کل
ممنون که بهم سر زدین و کلی فوشم نثارم کردین ،، واقعیاتش این بود که دیگه نمی خواستم بیام ( به دلایل شخصی همه چیز رو نباید بدونی که ) ولی نمیدونم چرا امدم یه جورای دلم خیلی گرفته بود ولی چه فایده این جا که جای برای در و دل کردن ما نیست البته من حرفامو میزنم ولی کسی متوجه نمیشه اینو گفتم چون تو وبم همه همدیگرو میشناسن اما هیشکی هیشکی رو نمیشناسیم الان بغض گلومو گرفته نمیدونم دارم چی تایپ میکنم ولی خوشحالم که باز نشستم پشت این کامپیوتر !!!!!!! چه خوب بود آدم یه دوست واقعی داشت ...........خیلی خوب میشود نه مگه >>>.....

تاوان عشق
به تو دل بستنم اشتباه بود ،سهم من از امروز ،تاوان اشتباهات دیروز بود!
اشتباه من از آغاز جمله گویا بود ،بارها توبه کردم،اینبار عاشق شدنم گناه بود!
این قلب من بود که بی گناه بود،تو مرا ....،دل تو بی وفا بود!
بی وفا بود که قلبم راشکست ،شیشه ی عشق مرا با نا مهربانی شکست!
نه یک بار ،نه دوبار،بارها شکست،و مدتهاویرانه ای بود از جنس تنهای ها!
فریب تو خوردن از سادگی من بود،می پذیرم که عشقت یک بازی بود!
در همین مدت نیز تو دلسوز من بودی ،حرفهای عاشقانه ات تنها،دلخوشی من بود!
قلبم میگوید ساده نبودم،عاشق بودم ،احساسم میگوید ساده بودی، بیچاره بودی،
سرنوشت می گوید نه ساده بودم ونه بیچاره بودم،اسیر یک عشق دروغین بودم!
در آغوش تو خوابیدنم اشتباه بود؛حس کردم که مال منی ،بوسیدن لبهایت حرام بود !
در این بازی من بازیچه بودم، تو بازیگری بودی که حتی به بازیچه ها نیز هیچ احساس پاکی نداشتی!
تو آتشی بودی که تنها لحظه ای که در آغوشم بودی شعله ور میشدی؟
من شمعی بودم که با گرمای سوختنم در هوای سرد قلبت زنده مانده بودم!
دلبستن به تو اشتباه بود؛ سهم من از دیروز ،تنهایی امروز بود!
اشتباه من ار آغاز جمله گویا بود،
بارها توبه کردم ، اینبار عاشق شدنم گناه بود!!!....

دوستون دارم تا بعد بای
صداى شكستن قلبم را از ياد نخواهم برد
اشكهايم و التماسهايم را از ياد نخواهم برد
تنهايى وبي كسي ام را از ياد نخواهم برد
زيرپا شدن غرورم را از ياد نخواهم برد
تنها و تنها تو رابراى هميشه از ياد خواهم برد![]()
ای آسمان
آسمان یک روز چنان مهربان می شود که دوست داری در آغوشش بگیری و یک روز چنان می غرد که گویی شیری است که به حریم او تجاوز کرده ای.
یک روز که بغض دلت می خواهد بترکد و همراهی آسمان را می خواهی، دریغ از قطره ای باران و روز دیگر چنان می بارد که می خواهد بنیان آدمی را از زمین برکند.
آسمانی که هر روز به رنگی درآید و نه به ستاره اش وفا کند و نه به ماه و خورشید، نه دلی غم آلوده را حرمت نهد و نه چشمی اشک آلوده را همراهی کند، اگر آسمان هم هست آسمان من نیست.
آسمان من این جاست، همین جا، پشت پلک های باران زده ی من.
روبروی من بایست و چشمان مهربانت را به من هدیه کن تا چشمهایم بگویند:
آسمان دل من تویی. آسمانی همیشه آبی، همیشه پاک، همیشه پر ستاره.
آسمانی صاف، به رنگ زیبای عشق![]()

یه شعر
بارها وبارها نوشتم
ما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني:
در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بدانی تنها چيزي که سرکشي ام را
آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران
در کنارش به آرامش رسيده ام
آسان از دست نخواهم داد
مينويسم تا بداني
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز![]()










گفته های یه دوست دیوانه ![]()
براي عشق تمنا كن ولي خار نشوبراي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگيربراي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش ![]()

قرار گرفته.تنها مي دونم او سنگين و گرد است، ومن از سنگيني او
درد مي كشم.
صدف ديگر با گشاده روئي كه غرور در آن پيدا بود گفت: سپاس
آسمانها و درياها را.من در درون خود هيچ رنجي ندارم.من كاملاً
خوب و درعافيت هستم،هم از بيرون و هم درون خود
در همين لحظه خرچنگ آبي بر آنها گذر كرد،و گفتگوي دو صدف
را شنيد،و به انكه در خير و سلامت برون و درون بود گفت : تو از
درد دور و در عافيت هستي.ولي دردي كه همسايه ات در درون خود
احساس مي كند،ناشي از مرواريدي است كه زيباييش حد و اندازه ندارد

"زماني که دستت، دستانم را مي فشارد دوستت دارم
زماني که در کنار هم آينده اي مبهم را ورق مي زنيم
و زماني که از همان لحظه ها پلي مي سازيم براي دوست داشتن دوستت دارم
زماني که در کنار هم نشسته ايم و گوييکه هيچگاه خيال برخاستن نداريم دوستت دارم
و لحظاتي که با تو هستم همانند زدن پلکي سپري مي شود
گمان کنم که اين عشق است و همان لحظه اي که دستم در دستان توست
آن لحظه عاشقي است...."![]()

شعرهایم زبان حال من است
ضمیر و ذهن ناپایدار من است
حرفم سکوت و زبانم بریده است
چون مهر سکوت زنجیر زبان من است
این را به ودیعه ی زوربر من واجب است
پس سکوتم را پاس می دارم چون اجبار من است
شعرهـایم را به خوان چون زبان حال درون من است![]()
یه نصیحت !
عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش مي مونه . پس سعي کن تا وقتي که جراتش رو پيدا نکردي هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه بهش دست زدي سعي کن طاقتش رو داشته باشي که تو دستهات نگهش داری
راستی نظر هم بدین !
یه داستان خیلی قشنگ حتماْ بخونیدش 
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید.
پسرش دم در در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت:«مامان!مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یک ماژیک روی دیوار اتاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد:«حالا تامی کجاست؟» و رفت به اتاق تامی کوچولو.تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود،وقتی مادر او را پیدا کرد،سر او داد کشید:«تو پسر بسیار بدی هستی تامی!» و بعد تمام ماژیک هایش را شکست و ریخت توی سطل زباله.تامی از غصه گریه کرد.ده دقیقه بعد بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد،قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه بازگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.بعد از آن ، مادر هر روز به آن اتاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد

آسمون به ماه ميگه: عشق يعني چي؟
ماه ميگه: يعني اومدن دوبارهي تو
ماه ميگه؟ تو بگو عشق يعني چي؟
آسمون ميگه : انتظار ديدن تو

اي دل ساده بكش درد كه حقت اين است
از زمـــــانه بشو دلسرد كه حقت اين است
هــــرچــــه گفتــــم مشو عـــاشق نشنيدي
حال همچو پاييز بشو زرد كه حقت اين است
ديدي آخـــر دم مـــــردانه به جز لاف نبود
بكـش از مــــردم نامرد كه حقت اين است
آنــــچه بر عاشــــق دلــــخسته روا دانستي
فلك آخر سرت آورد كه حقت اين است

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه


لبريزتر از هزار پيمانه شديم ديوانهتر از هزار ديوانه شديم ديديم گلي به روي ما ميخندد از پيله درآمديم و پروانه شديم
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت.
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس .
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

زندگی آرام است ، مثل آرامش یك خواب بلند . زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یك روز قشنگ . زندگی رویایی است ، مثل رویای یك كودك ناز . زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یك غنچه باز . زندگی تك تك این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست . زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است . زندگی مثل زمان در گذر
رفتی و ساز خلوت من اضطراب شد
آن چشمه های جاری و زيبا سراب شد
اين خانه، نه بعد از تو زندان خويش را
می خواستم دوباره بسازم ، خراب شد
می خواهد از شب ، اين دل پريشانم
اين آسمان که بعد تو ، بی آفتاب شد
حالا کجا ی وسعت دريا جو يم آن را
دل را که پيش برق نگاه توآب شد 
پارسال با او در زیر باران راه می رفتم .امسال راه رفتن
شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود ...

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم
مثل آسمون که تنها امیدش چندتا ستارست
دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست
سر انگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش
در نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش
جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهـــــــت
داشتن شب های تارم با خیال روی ماهـــــــت
يکي بود يکي نبود , اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم ! يکي داشت و يکي نداشت , اوني که داشت تو بودي و اونيکه تو رو نداشت من بودم ! يکي خواست و يکي نخواست , اونيکه خواست تو بودي اونيکه بي تو بودن رو نخواست من بودم ! يکي آورد و يکي نياورد , اون که آورد تو بودي و اونيکه به هيچ کس جز تو ايمان نياورد من بودم ! يکي برد و يکي باخت , اونيکه برد تو بودي و اونيکه دل به تو باخت من بودم ! يکي گفت و يکي نگفت , اونيکه گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم .

گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم.
ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بيچاره از اين عشق سوختن آموخت
فرق منو پروانه در اينست
پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
ابر بارنده به دريا ميگفت من نبارم تو كجا دريايي
در دلش خنده كنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از مائي

به ÷رندگان خواهم گفت که در نغمه هایشان نام تو را سردهند و در افق آسمان نام تو را ترسیم کنند .
آری تنها نام تورا ای معبودم

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز
گرچه رفتی برم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امید تو باز هست هنوز
روی سردری خونه گل های یاس بهاری
یادته ازم گرفتی گفتی واسه یادگاری
لای دفترت گذاشتی اسممو زیرش نوشتی
گفتی تا اخر عمرت اونارو نگه میداری
عمری رو سر دریمون گل یاس میادو میره
اما هیچ کی تو دل ما جاتو هیچ وقت نمی گیره
روزهای رفترو امروز همه رو مرور می کردم
از توی اون کوچه بازم دوباره عبور می کردم
انگاری دل دیگه رفته توی اون کوچه کسی نیست
بو گل های یاس پونه دیگه اون عطر قدیم نیست
بگو تو این همه سال ها مثل من کسی رو دیدی
به کسی عاشق تر از من یه جای دنیا رسیدی
منو کوچه چشم به راهتیم ما هنوز همبازیاتیم
هر جای دنیا که باشی توی هر رویا باهاتیم

در هـر تپش قلبت ، قلبــم تـــو را خوانـــــد
عــاشق تــــر از ديــروز جز عشق نمی خواهد
از عشقِ تو تا مرگم ، بـــی نمـازيم شيداست
در رکــوع چشمانت بـــــــت پــرستيم پيداست